@ريختن@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه ريختن پر ريختن پوست ريختن چکه چکه ريختن آب جوش ريختن روى آب را با فشار ريختن از بشکه ريختن از نو ريختن از نو طرح ريختن از يک ظرف به ظرف ديگر ريختن اشک ريختن بخارج ريختن بداخل بافت ريختن برگ ريختن به جيب ريختن به درون ريختن به شکل آبشار ريختن به هم ريختن بيرون ريختن بيرون ريختن از تخم ريختن ... از درهم ريختن کلمات يا ... ... سوراخى براى ريختن پول و ... خاکستر افشاندن يا ريختن خون ريختن در کيسه ريختن واژه هاى شامل ريختن ـ (58) : 1 , 2 , 3