@ريشه@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه ريشه پيوند ريشه اى چنگک زمين صاف کن و ريشه جمع کن گل آور از ريشه ابرون ريشه دار از ريشه کندن از ريشه کندن يا درآوردن از ريشه کنى از ريشه در آوردن از عددى ريشه گرفتن از يک ريشه اصل ريشه بى ريشه ... کردن منشاء و ريشه آنها ... يک عنصر يا ريشه به دست آيد تورى ضخيم و ريشه دار توليد کننده ريشه جنسى از جانوران ريز ريشه پاى حاشيه ريشه دار حاوى ريشه ى آمين خاک ريشه دار ... بافت پوسته ريشه و ساقه داراى اصل و ريشه نامعلوم داراى ريشه عصبى داراى ريشه هاى کرکى و مخملى داراى ريشه و اصل مشترک واژه هاى شامل ريشه ـ (100) : 1 , 2 , 3 , 4