@رگ@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه رگ پر از رگ و وريد پر رگ و پى گلوله رگ آدم پوست کلفت و بى رگ بستگى راه رگ بستن رگ بى رگ کردن خون منعقد شده در رگ داراى رگ هاى متعددو بر آمده رگ گردش خون رگ کوچک رگ بال رگ برگ شدگى رگ به رگ کردن ياشدن رگ بيرون بر رگ دار رگ دار کردن رگ زدن رگ زنى رگ شناسى رگ ميان رگ ميان برگ رگ و پى رگ و ريشه دل شبکه اى شبيه رگ واژه هاى شامل رگ ـ (33) : 1 , 2