@زن@6
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه زن زن پير و غرولندو زن چاق زن گرفتن زن گريز زن گوشه نشين زن کار آمد و لايق زن کارگر زن کارگر لبنيات زن کامل و محترمه از طبقات پايين زن کشى زن کوچه گرد زن آبجو فروش زن آبستن زن آرتور پادشاه و بانوى لنسلت زن آواز خوان زن اجرا کننده زن احمق و شلخته زن اخمو و پرحرف زن اسب سوار زن اشرافى زن اغوا کننده زن افسونگر زن امپراتور زن امل زن اورپيدس واژه هاى شامل زن ـ (419) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17