@زنجيرى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه زنجيرى چاپگر زنجيرى کمربند زنجيرى زنانه کوک زنجيرى کوک زنجيرى زدن اره زنجيرى باسيل هاى زنجيرى و پيوسته تحت واکنش هاى زنجيرى واقع شدن تراکتور زنجيرى ... هاى مسلسل و زنجيرى شدن داراى شکل زنجيرى دندانه ى زنجيرى زره زنجيرى سگ زنجيرى سوراخ زنجيرى فروشگاه زنجيرى واکنش زنجيرى يا هسته اى