@زير@12
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه زير مشتى که از زير به چانه حريف ... موثر در زير پوست موجود در زير سطح ميز زير آئينه قدى ميز زير راديو يا تلويزيون ... نگاه زير چشمى ناگهان به زير آب رفتن ... ى کليسايى زير نفوذ اسقف ... ... سياسى که زير دست سفير ... نمد زير زين نواحى زير گرمسيرى نوار سفيد زير نيمکره هاى مغز نوعى حروف بدون زير و زبر نيمکت زير الوار آماده ... وابسته به زير توده يخ وابسته به زير سطح وابسته به عصب زير زبانى وابسته به غده بزاق زير گوش وابسته به ناحيه زير نوک زبان واقع در زير واقع در زير پوست واقع در زير چشم واقع در زير آب واقع در زير استخوان شانه واقع در زير زبان واژه هاى شامل زير ـ (310) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13