@ساده@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه ساده رک و ساده زمان گذشته ساده زمان آينده ساده زمان حال ساده زياد ساده کردن ساده گردانى ساده گو ساده کردن ساده کننده ساده دل ساده دلى ساده سازى ساده شدنى ساده شده ساده طبع ساده لوح ساده لوح و احمق ساده لوحى ساده نشدنى ساده و گول خور ساده و بدون چاشنى ساده و بى آلايش ساده و بى تکلف ساده و موثر کردن سبک مبل سازى ساده و سبک واژه هاى شامل ساده ـ (70) : 1 , 2 , 3