@ساکن@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه ساکن آب ساکن ... توليد الکتريسته ساکن به وسيله ... اقيانوس ساکن ترشح کننده يا ساکن نيام ثبت خواص الکتريسته ساکن ... جنوب اقيانوس ساکن و اقيانوس ... خيمه کروى قرقيزهاى ساکن سيبريه روح يا موجود ساکن در هوا ساکن کردن ساکن کنت نشين ساکن کوه ساکن آلمان کردن ساکن اتاق هاى متحرک ... ساکن اوليه ساکن ايرلند ساکن بود ساکن بودن ساکن بيمارستان ساکن تنگه ساکن تيمارستان ساکن جنگل ساکن جهنم ساکن حومه ساکن خارج شهر ساکن خاور واژه هاى شامل ساکن ـ (58) : 1 , 2 , 3