@ساکن@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه ساکن ساکن دامنه کوهستان آلپ ساکن دريا ساکن درياکنار ساکن ده شدن ساکن دورترين نقطه شمالى زمين ساکن زمين ساکن زيرزمين ساکن شدن ساکن شدن در ساکن شرق ساکن شمال ساکن شهر ساکن شهر پکن ساکن شهر استاگيرا در مقدونيه ساکن شهر سيباريس ساکن ليبى ساکن محلات کثيف ساکن مرداب ساکن مشرق ساکن معبد دلف يونان ساکن موقتى ساکن نواحى پست ساکن نواحى جنوب شرقى علم شار و موازنه آب هاى ساکن غول يا جن ساکن غار و کوه واژه هاى شامل ساکن ـ (58) : 1 , 2 , 3