@ستاره@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه ستاره ستاره زنى که نقش اول ... ستاره زهره ستاره سه تايى ستاره سيار ستاره شام ستاره شدن سينما و غيره ستاره شعراى يمانى ستاره شناس ستاره شناسى ستاره صبح ستاره صغير ستاره غروب ستاره قطبى ستاره قلب الاسد ستاره مانند ستاره مريخ ستاره مساعد ستاره مشترى ستاره نپتون ستاره نشان ستاره نمايش و سينما شدن ستاره نوردى ستاره وار ستاره وش ستاره ى اول واژه هاى شامل ستاره ـ (98) : 1 , 2 , 3 , 4