@ستاره@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه ستاره ستاره ى بدبختى ستاره ى تابع ستاره ى ديگرى ستاره يا شخصيت برجسته جماعت ستاره يا قهرمان تيم هاى بازى شبکه ستاره اى شبيه ستاره شبيه ستاره کوچک طلسمى به شکل ستاره پنج راس فانى ستاره قنطوريون ستاره اى مزين به ستاره منسوب به علم ستاره شناسى نجم البحر يا ستاره دريايى نشان ستاره نور ستاره نوعى آتشبازى که شکل ستاره دارد هر چيزى شبيه ستاره هر نوع گياه گل ستاره اى ... تبديل به هفت ستاره شدند هفت ستاره دب اکبر ... استقرار سه ستاره در خط ... وابسته به ستاره کلب وابسته به نور ستاره واژه هاى شامل ستاره ـ (98) : 1 , 2 , 3 , 4