@سخت@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سخت پرندگان سخت منقار پوسته سخت حافظ جانوران ... پوسته سخت هر چيزى چربى سخت دور کليه و کمر گوسفند چوب محکم و سخت صندل سفيد چيز سخت کائوچو يا لاستيک سياه و سخت کار سخت کار سخت و خسته کننده کار سخت و طاقت فرسا کارفرماى سخت گير کارهاى سخت کلوچه سخت ترش مزه کوشش سخت آدم با انضباط و سخت گير آدم متعصب و سخت گير آزمايش سخت آلت مکنده حشرات يا سخت پوستان ... دارد و خيلى سخت و چکش خور ... ... داراى سقف سخت فلزى مى ... اجسام چند وجهى سخت و جامد اجسام سخت اضطراب سخت و ناگهانى افراى سخت الياف سخت و زبر واژه هاى شامل سخت ـ (154) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7