@سخت@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سخت سخت کار کردن سخت کردن سخت کشيدن سخت کوش سخت کوشيدن سخت افزار سخت افزار گرا سخت افزارى سخت انتقاد کردن سخت بازپرسى کردن از سخت بافت سخت ترين مرحله سخت تنبيه کردن سخت جوشيده سخت دل سخت دلى سخت رگى سخت زدن سخت شامه سخت شدن سخت شدن شرائين سخت شدن يا پينه کردن پوست سخت شده سخت شلاق زدن سخت عصبانى شدن واژه هاى شامل سخت ـ (154) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7