@سخت@5
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سخت سخت مشغول سخت ملامت کردن سخت مواخذه و توبيخ کردن سخت مورد انتقاد قرار دادن سخت ناسازگار سخت و خشن کردن يا شدن سخت و درخشان سخت و سفت کردن سخت و متحجر شدن سخت و محکم سخن سخت سخن سخت گفتن سر سخت سرزنش سخت سطح چيزى را سخت کردن سطح داخلى جمجمعه و سخت شامه مغز سفت و سخت سفت و سخت کردن شبه سخت افزار شخص ياچيز خيلى موثر و سخت صفحه سخت صلبيه يا سفيده سخت چشم ضربت حاصله در اثر تکان سخت ضربت سخت ضربت سخت خوردن يازدن واژه هاى شامل سخت ـ (154) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7