@سخت@6
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سخت ضربت سخت زدن ضربت سخت زننده ظروف سخت عنصر فلزى سخت و آبى مايل ... فرقه اى که سخت پابند آداب و ... فشار سخت فلزى سخت و خاکسترى رنگ قسمت خشک و سخت نان قسمت سخت زمين قفل سخت افزارى ... آميز و سخت گير مخصوصاً ... قوانين حقوقى سخت و بى رحمانه لاستيک سخت و جوش خورده ولکانيت لحظه شروع آزمايشات سخت ماده فلزى سخت و شکننده ... دچار مرض سخت و لاعلاجند ... دم درازان از سخت پوستان مطالعه سخت مقابله سخت افزارى ملامت سخت مهندس سخت افزاز موم سخت معدنى نزاع سخت نسبتا سخت نيمه سخت واژه هاى شامل سخت ـ (154) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7