@سر@10
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سر سر رشته دار سر زدن سر زمين خيالى داستان خيالى سر زندگى سر سکه سر سخت سر سختى سر سختى زياد در گناهکارى سر سطر رفتن سر سنجاق سر شمارى کردن سر عصا سر عمله سر غيرت آوردن سر فرماندهى سر فرود آوردن سر قفلى سر لوله آب سر محور سر موقع حاضر شدن سر نام سر هم بندى شده سر هم دادن سر و کار داشتن سر و کار داشتن با واژه هاى شامل سر ـ (352) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15