@سر@11
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سر سر و کله زدن سر و دست سر و سامان دادن سر و سامان دادن به سر و سامان دهى به نفس خود سر و سر داشتن سر و سر عاشقانه سر و سينه را باز سر و صدا سر و صدا کردن سر و صدا راه انداختن سر و صدا زياد سر و صدا و آشوب کردن سر و صورت دادن به سر و صورت دادنى سر و صورت ظاهرى دادن به سر و وضع سر يا قسمتى از سر انسان سربه سر سرحد موى سر و پيشانى سرعت پشت سر هم سطر سر آمد ... وسيله برداشتن کلاه از سر سنجاق سر شکم سر واژه هاى شامل سر ـ (352) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15