@سر@12
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سر شخص دراز سر ... جانوران فسيل شده سر و کار دارند شل و سر زبانى تلفظ کردن ... بلند تا سر زانو مخصوص ... شورباى آرد جو دو سر شوره سر صاحب سر رشته در خوراک ... غير رسمى در سر ميز غذا صف دو سر ضربت چوگان از پشت سر ضربت بر سر ضمن صحبت اشارات سر و دست به ... طاسى سر طر سر و صدا طرز آرايش موى سر به طور پف کردن ظروف نقره اى سر ميز عدسى سر دوربين ياميکروسکپ عصب کاسه سر عطر مخصوص پمادموى سر عياشى و شادى پر سر و صدا غير سر راست فاش کردن سر فر موى سر فرصت سر خاراندن فرق سر واژه هاى شامل سر ـ (352) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15