@سر@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سر گيره موى سر گيس پشت سر گيسوى بافته و پشت سر انداخته کار سر هم بندى کار سر هم بندى کردن کارت سر آمد کاسه سر کاميون سر بسته کلاه از سر برداشتن کلاه را از سر برداشتن کلاه سر گذاشتن ... اعدام بر سر محکوم گذارند ... اى که در سر آغاز فصل يا ... کلنگ دو سر کلنگ دو سر به کار بردن کوسه ماهى باريک سر اقيانوس آگهى پر سر و صدا کردن آب در سر ... شيرينى که در سر چوب نصب شده ... آدم پر سر و صدا آدم پر سر و صدا و جيغ و داد کن آدم کثيف و بى سر و پا آرايش سر ... از خود بر سر کار مى برد اره دو سر و دو دسته واژه هاى شامل سر ـ (352) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15