@سر@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سر با سر تصديق کردن يا ... با سر توپ زدن با سر خميده و دولا ... با سر و دست اشاره کردن با سر و صدا چيزى را شستن با سر و صداى بلند باد در سر بازى خرکى و پر سر و صدا کردن ... خرکى و پر سر و صدا بين ... بالاى سر ... معرفى کننده ناطق سر ميز غذا بثورات فلسى پوست سر ... که پشت سر نوازندگان است بدون کاسه ى سر بر سر چيزى پريدن بر سر گذاشتن بر سر شهوت آوردن بر سر غيرت آوردن بر سر ميل آوردن برچسب سر آمد برس موى سر بزرگى بيش از حد سر به کسى سر زدن به اندازه سر سنجاق به سر خلق آوردن واژه هاى شامل سر ـ (352) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15