@سر@5
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سر بى سر بى سر کردن بى سر سازى بى سر و صدا بى سر و صدايى بينى کوتاه و کلفت سر به بالا بينى کوتاه و بزرگ و سر به بالا تک سر تکان دادن سر بعلامت توافق تکان سر تاقچه سر بخارى تبليغات پر سر و صدا ... زدن ساعت در سر هر يک ربع ... مخروطى شکل سر ديوار ساختمان ... تفنگ سر پرچخماقى قديمى تميز کردن سر و صورت دادن به جايگاه سر پوشيده تماشاچيان ... جايزه آوردن سر جنايتکار جشن و شادمانى پر سر و صدا جلو سر جنجال و سر و صدا جو دو سر جوانى از سر گرفتن جوش سر سياه حمله سر درد واژه هاى شامل سر ـ (352) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15