@سر@6
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سر خط سر خم کردن سر مانند اردک خنده بلند و پر سر و صدا خود سر خيره سر دچار استسقاى سر دچار دوران سر داراى بينى کوتاه و سر بالا داراى سر پشمالو داراى سر کردن داراى سر دراز داراى سر رشته داراى سر نسبتا کوتاه و صورت پهن دراز سر دربالاى سر درد نيمه سر درست کردن موى سر دست نوازش بر سر کسى کشيدن دستمال کوچک سر سفره دستمال سر دعواى پر سر و صدا دو سر دوار سر دور سر گرداندن دور سر گرداندن مطلب واژه هاى شامل سر ـ (352) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15