@سرباز@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سرباز کشتى سرباز بر کهنه سرباز از سرباز کردن اسم خاص مخفف سرباز آلمانى افسر يا سرباز دامپزشک بى بى يا سرباز تازه سرباز توشه سرباز جعبه ظروف سرباز يا مسافر دسته اى سرباز مزدور سالن غذا خورى سرباز خانه سرباز پياده سرباز پياده مسلح يونان قديم سرباز پياده نظام سرباز چترباز سرباز گيرى سرباز کردن سرباز کلنگ دار و نقب زن سرباز کهنه کار سرباز اجير و سيار ايرلندى سرباز اسکاتلندى سرباز انگليسى سرباز اهل نپال سرباز تپانچه دار سرباز جان فشان واژه هاى شامل سرباز ـ (57) : 1 , 2 , 3