@سرهم@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سرهم پشت سرهم پشت سرهم آوردن کسى که پشت سرهم سيگار مى کشد تابلوى سرهم بندى تخته سرهم بندى ... مصنوعاتى را پشت سرهم رديف مى کند ... دوباره وصله يا سرهم بندى کردن سرهم کردن سرهم بند سرهم بندى سرهم بندى کردن سيم سرهم بندى ... يکى يکى پشت سرهم باشند طاق هاى پشت سرهم ... تن پشت سرهم دنباله آواز ... ... تن پشت سرهم دنباله آواز ...