@سست@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سست پارچه سست بافت پرچمى آدم حساس و بى اراده و سست عنصر آدم سست و بى حال آدم ضعيف و سست عنصر سست کردن سست کننده سست بودن سست در برابر وسوسه شيطانى سست زانو سست سازى سست شدن سست عنصر سست مزاج سست مهار سست و شل سست و ضعيف ... که در جاهاى سست به جاى پى ... شل و سست شدن مواد رسوبى و سست روى سنگها نخ يا بند چيزى را سست کردن