@سفر@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سفر پياده در برف سفر کردن پياده سفر کردن گردش سفر گزارش سفر هواپيما اسباب سفر با کالسکه سفر ردن با کشتى بخار سفر کردن با راه آهن فرستادن يا سفر کردن بار سفر بار سفر بستن برنامه سفر بنه سفر بى بليط سفر کردن ... خوردگى حال در سفر دريا توشه سفر توشه و خواربار سفر خسته و مانده در اثر سفر درمدارى سفر کردن سفر پياده در برف سفر کردن سفر کردن مسافرت کردن سفر کوچک کردن سفر آرا سفر تثنيه سفر تفريحى واژه هاى شامل سفر ـ (42) : 1 , 2