@سوار@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سوار پرپشت يا شانه سوار شدن پليس سوار کانادا پياده کردن و دوباره سوار کردن پياده سوار کردن و بازديد موتور چابک سوار چابک سوار نامه رسان ... اجزاى ماشين را سوار مى کنند ... و از عقب سوار آن مى شوند کسى که بدون بليط سوار شود اتومبيل سوار شدن اسب سوار اسب سوار حرفه اى با بى دقتى روى هم سوار شده باشگاه سوار کاران برپشت خود سوار کردن برپشت سوار کردن بقطار سوار کردن ترک سوار شدن در کشتى سوار کردن در سورتمه جعبه اى سوار شدن درشکه سوار دوچرخه سوار دوباره سوار کردن ديده ور سوار رام و سوار شدنى واژه هاى شامل سوار ـ (57) : 1 , 2 , 3