@سوار@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سوار زن اسب سوار زنگار يا پا پيچ سوار کارى سوار کار سوار کار ماهر سوار کار ماهر اسب ... سوار کارى کردن سوار کردن سوار کشتى سوار کشتى شدن سوار کنى سوار اسب چموش شدن سوار اسب کردن سوار اسب شدن سوار بر اسب سوار دلاور سوار دوچرخه شدن سوار زره پوش سوار سازى سوار شدن سوار شدن بر سوار شدن يا کردن سوار شده سوار شونده سوار هواپيما شدن سوار يا جفت کردن واژه هاى شامل سوار ـ (57) : 1 , 2 , 3