@سياست@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سياست سياست زور سياست شناسى سياست عدم مداخله سياست عدم مداخله دولت ... سياست عملى سياست محافظه کارى سياست محدوديت سياست مدار افراطى سياست مستعمراتى سياست موازنه بازرگانى کشور سياست و اصول و اعمال روحانيون طرفدار سياست موازنه طرفدار سياست موازنه اقتصادى عقايد يا سياست شرقى علم سياست ... سياسى و سياست خارجى کشور ... پيوستگى و سازش در سياست هواخواه توسعه يا سياست نظامى وارد در سياست واژه هاى شامل سياست ـ (44) : 1 , 2