@سينه@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه سينه پرنده سينه سرخ پيراهن سينه باز پيش سينه گل سينه گوشت سينه با سينه دفاع کردن باسنجاق سينه مزين کردن برآمدگى جناق سينه جناق سينه خلط سينه داراى سينه برجسته دستمال سينه چين دار مردان ... ذات الجنب توام با سينه پهلو رازى را در سينه نهفتن زره سينه زره سينه و پشت زره سينه و بالاتنه سر و سينه را باز سنجاق سينه سنجاق يا گل سينه کوچک سهره و سينه سرخ و مانند آنها سينه پهلو سينه پهلويى سينه کش سينه کفترى واژه هاى شامل سينه ـ (53) : 1 , 2 , 3