@شانه@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه شانه شانه خالى کردن شانه خالى کردن از شانه دار شانه داران شانه را بالا انداختن شانه زدن شانه عسل شانه فشنگ شانه مانند شانه مخصوص جدا کردن تارهاى نخ شانه مخصوص شانه کردن ... شانه نکرده شانه يا قشو کردن عباى کوتاه شانه پوش ... استخوان دود داده شانه خوک ... را روى شانه هايش نگهداشته ... ماشين شانه زنى هر چيزى شبيه شانه وابسته به شانه داران واقع در زير استخوان شانه واژه هاى شامل شانه ـ (45) : 1 , 2