@شش@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه شش آرايش شش گوش خانه خانه کردن بارزش شش پنس تبديل به شش کردن ترکيبى که داراى شش ذره آب باشد جانور شش پا جسم شش سطحى داراى دوام شش ماهه ... پنج يا شش برابر امواج ... داراى شش پرچمى که دو ... داراى شش ضربه داراى شش وزن ... از زمستان شش هفته مانده ... سکه معادل دو شليلينگ و شش پنس شش پا شش پايان شش پنس شش پنسى شش پهلو شش چندان شش گانه شش گوش شش گوشه شش گياه شش کتاب نخستين از تورات شش انگشتى يا بيشتر واژه هاى شامل شش ـ (58) : 1 , 2 , 3