@شهر@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه شهر گردش بيرون شهر کسى که در شهر زندگى مى کند کلان شهر اراضى جنگلى دور از شهر انجمن شهر اهالى شهر اهل حومه شهر اهل شهر اهل شهر اخائيه در يونان باستان اهل شهر شانگ هاى اهل شهر مسين قديم يونان ايستگاه خارج از شهر بالاى شهر برج و با روى قلعه ى شهر برون شهر بزرگ شهر بيرون شهر ... مه درميدان شهر به دور ... ... ساليانه تاسيس شهر يا تقدير ... حاکم يا قاضى شهر حصار يا نرده اطراف خانه يا شهر حومه شهر خارج از حصار شهر خاموشى شهر ... بنياد گذار داستانى شهر روم واژه هاى شامل شهر ـ (87) : 1 , 2 , 3 , 4