@شهر@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه شهر شهر فرنگ شهر فرهنگ شهر متروک شهر مدرس شهر مهم مرکزى شهر موطن شهر نشين شهر نشينى شهر هاليوود مرکز صنعت ... شهر و برج قديم بابل شهر ورشو پايتخت لهستان شهر يا قصبه اى که ... عضو انجمن شهر عضوهيئت قانون گذارى يک شهر ... گوى نابيناى شهر تبس در ... قسمت مرکزى شهر قسمتى از شهر که بيرون ... قصبه حومه شهر لقب شهر آتن متصل به شهر ها مجلس شوراى منتخب شهر محل کوچکى از شهر که محل سکونت ... محلات پر جمعيت و پست شهر ... و هواى يک شهر يا يک کشور مرکز تجارت شهر واژه هاى شامل شهر ـ (87) : 1 , 2 , 3 , 4