@شکستن@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه شکستن پشت کسى را شکستن با صدا شکستن باقوه مکانيکى شکستن حرز را شکستن حرز را شکستن و به زور داخل شدن درهم شکستن دل کسى را شکستن ... چيزى که براى شکستن جادو و طلسم ... سوگند شکستن شکستن کنده شکستن هسته اتمى شکستن هيدروکربورهاى متشکله ... شکستن و باز شدن شکستن و به صورت قطعات ... صداى شکستن يا پرتاب چيزى عهد شکستن غير قابل شکستن قابل شکستن و تقسيم قفل يا چفت را شکستن مهر چيزى را شکستن ميله مخصوص شکستن دروازه ها ... وابسته به شکستن هسته اتم