@صاف@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه صاف صاف شدن صاف شده صاف و پوست کنده صاف و بى مو صاف و خالص کردن صاف و ساده صاف و صيقلى کردن صاف و صيقلى شدن علف صاف يا حصير يا ... قايق ته صاف قسمت صاف هر چيز قطعه زمين صاف مرتفع و ... لبه صاف کاغذ ماده صاف و براق نرم و صاف کردن نرم و صاف کننده هواى صاف واژه هاى شامل صاف ـ (42) : 1 , 2