@صحنه@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه صحنه پايين صحنه پرده جزء صحنه نمايش پرده ى پشت صحنه ى تئاتر پيش صحنه کارگردان پشت صحنه کارگردانى و تنظيم صحنه تئاتر ... نمايش به روى صحنه مى آيند به روى صحنه آوردن تماشاخانه داراى صحنه مدور تنظيم صحنه براى ايفاى ... جلو صحنه خارج از صحنه نمايش خروج بازيگر از صحنه ى نمايش در کنار صحنه ورزش در صحنه ظاهر شدن ... چراغ هاى جلو صحنه نمايش و مانند ... روى صحنه ى نمايش ظاهرشدن ... زير نورافکن صحنه نمايش قرار ... صحنه کشتار صحنه کشتى صحنه آرا صحنه اى صحنه تئاتر صحنه دوئل صحنه را ترک گفتن واژه هاى شامل صحنه ـ (37) : 1 , 2