@صدا@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه صدا پژواک يا انعکاس صدا پر سر و صدا پر سر و صدا بودن پر سرو صدا پر صدا پرسردو صدا پيچ دانگ صدا پيچش صدا پيوند چند حرف بدون صدا چگونگى صدا چند صدا چون غوک يا قورباغه صدا کردن چيز پر سر و صدا چيزى که صدا را از بين ببرد گرفتگى صدا گيرنده و تقويت کننده ى صدا کسى را به اسم صدا کردن آگهى پر سر و صدا کردن آب بينى را با صدا بالا کشيدن آدم پر سر و صدا آدم پر سر و صدا و جيغ و داد کن آدم پر سرو صدا آهنگ صدا ادغام دو يا چند حرف صدا دار اسلحه صدا دار واژه هاى شامل صدا ـ (176) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8