@صف@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه صف بحالت صف درآوردن بدون صف آرايى به صورت صف يا ستونى پرواز کردن جنگ صف آرايى شده در صف گذاشتن در صف آمدن در صف آوردن در صف ايستادن در صف جلو قرار گرفتن در صف راه رفتن سرباز صف صف پيش صف کارگران اعتصابى صف کارها صف آرايى صف آرايى کردن صف اتوبوس و غيره صف بستن صف بندى صف بيماران صف جلو صف جلو لشکر صف در بانک صف دو سر صف زمان بندى واژه هاى شامل صف ـ (29) : 1 , 2