@ضد@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه ضد ضد ضربه ضد عفونى ضد عفونى کردن ضد عفونى براى عمل جراحى ضد غده ى درقى ضد فلج ضد مسيح ضد مغناطيسى ضد ميکربى ضد نور ضد هواپيما ضد هوابرد ضد و نقيض ضد و نقيض گويى ضد يا مانع گلوله ضد يبوست ضد يخ ضد يهود ضد يهودى عامل ضد کم خونى وخيم عامل ضد طاعون فشنگ ضد آتش قياس ضد و نقيض قيام بر ضد انقلاب ماده ضد آفت واژه هاى شامل ضد ـ (87) : 1 , 2 , 3 , 4