@طرفدار@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه طرفدار طرفدار حکومت اشراف طرفدار حکومت جهانى طرفدار حفظ منابع طبيعى طرفدار حقوق زنان طرفدار حمايت از مصنوعات داخلى طرفدار خود کردن طرفدار خودمختارى طرفدار داشتن يک همسر طرفدار دولت فدرال طرفدار سلطنت طرفدار سلطنت جيمز اول ... طرفدار سياست موازنه طرفدار سياست موازنه اقتصادى طرفدار سياه پوست طرفدار صنايع زيبا طرفدار عمل طرفدار فرهنگ اسلاو طرفدار مرام اشتراکى طرفدار ملت طرفدار منع استعمال مشروبات ... طرفدار منع مسکرات طرفدار نهضت تمرکز يهود ... طرفدار يزدان سالارى ... يا حزب طرفدار حکومت عده ... ... نمودند و طرفدار سادگى در ... واژه هاى شامل طرفدار ـ (52) : 1 , 2 , 3