@ظاهر@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه ظاهر ... و شبيه و به ظاهر شبيه چيز خوش ظاهر و بد باطن آدم بد باطن و خوش ظاهر آدم خوش ظاهر و توخالى بد ظاهر ... دورانى يا متناوب ظاهر شدن به صورت ظاهر فهميدن يا فهاندن تقويت عکس ظاهر شده عکاسى ... ... برق در آسمان ظاهر مى شود جلوه ظاهر خوش ظاهر ... که قبل از برگ ظاهر گردد داراى ظاهر حقيقى داراى ظاهر خشک و پلاسيده داراى ظاهر خوب کردن داراى ظاهر زيبا و فريبنده داراى ظاهر و نماى مخصوص در صحنه ظاهر شدن در ظاهر مجهول و در باطن معلوم در ظاهر منفرد در ظاهر مهمل و در واقع درست ... غير مترقبه ظاهر مى شود صورت ظاهر صورت ظاهر يا وجود خارجى دادن ظاهر پرستى واژه هاى شامل ظاهر ـ (41) : 1 , 2