@ظاهرى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه ظاهرى احوال ظاهرى انطباق با آئين و آداب ظاهرى بى خبرى از کيفيات واقعى و ظاهرى ... با شرح علائم ظاهرى شخص داراى شباهت ظاهرى داراى ظاهرى شبيه فلز روى رضايت ظاهرى سر و صورت ظاهرى دادن به ظاهرى دانستن ظاهرى ساختن قيافه ظاهرى به خود دادن مقاومت ظاهرى مقاومت ظاهرى ورودى هدايت ظاهرى