@عبور@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه عبور پروانه عبور ... ممنوعه خيابان عبور مى کند ... که از روى آن عبور کنند کلمه عبور اجازه عبور اجازه عبور دادن از روى عبور کردن از محلى عبور کردن ... به طرف ديگر عبور دادن اسم عبور حق تقدم در عبور وسايط نقليه حق عبور حق عبور از روى ملک ديگرى حق عبور با کشتى گذاره ... از مرکز جسم عبور مى کند دوباره عبور کردن ... دار مخصوص عبور از سراشيب راه عبور رخصت عبور زمان عبور کلمه ... خاشاک و غير قابل عبور ... دماغه کشتى مخصوص عبور طناب ... که مخصوص عبور طناب است عبور کردن عبور کردنى واژه هاى شامل عبور ـ (55) : 1 , 2 , 3