@عبور@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه عبور عبور کشتى از دريچه ... عبور کننده از پوست عبور کننده از سرتاسر قاره عبور کننده از يخچال عبور از پهلوى کسى ... عبور از مانع عبور از ماوراء چيزى عبور با هواپيما از ... عبور جاده عبور دادن عبور سريع عبور نور از يک عضو عبور و مرور عدم قابليت عبور علائم مخصوص عبور وسايط نقليه غير قابل عبور ... زمانى بين عبور ماه از ... قابل عبور قابل عبور يا پل زدن ... که جهت عبور حيوانات و ... محل عبور محل عبور احشام محل عبور سيم برق در ساختمان ... خيابان مخصوص عبور پياده مدت عبور واژه هاى شامل عبور ـ (55) : 1 , 2 , 3