@عرق@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه عرق کسى که عرق مى کند کف يا عرق اسب تب عرق گز توليد کننده عرق حمام گرم که موجب عرق زياد گردد حماى عرق گز خيس عرق داروى عرق آور ... براى خوردن عرق گرد هم ... روغن يا عرق تربانتين ... که در ساختن عرق خرما به کار ... عرق گرفتن از عرق گز عرق گزى عرق گندم که داراى ... عرق گير عرق گير کرکى عرق گير اسب عرق کافور زدن عرق کردن عرق کش عرق کشى عرق کشى کردن عرق آبدار عرق آلبالو واژه هاى شامل عرق ـ (54) : 1 , 2 , 3