@عضو@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه عضو ساختمان يا عضو چنگالى شل ساختمان يا عضو زبانى شکل سلول يا عضو سازنده سلول جنسى عبور نور از يک عضو عضو پيشاهنگى دختران عضو پيوسته عضو پيوند شده عضو ژورى عضو گازانبرى جانوران عضو کليسا عضو کليساى کاتوليک عضو کليساى کاتوليک رومى عضو کليساى شرقى عضو کليساى قدم سوريه و عراق عضو کنگره يا مجلس ... عضو کيسه مانند جانور عضو آکادمى عضو اتاق بازرگانى جوانان عضو اتحاديه عضو اتحاديه صنفى عضو ارتش عضو ارشد عضو انجمن عضو انجمن دانش عضو انجمن شهر واژه هاى شامل عضو ـ (158) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7