@عضو@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه عضو عضو حس عضو حساس شنوايى بى مهرگان عضو حسى عضو حسى که توسط محرک ... عضو خانواده عضو دافع فضولات بدن عضو دانشکده عضو دانشکده يا دانشگاه عضو دسته اى در کليسا عضو دسته برادران مذهبى عضو دسته نجات غريق و امثال آن عضو دسته نمايش دهندگان عضو دسته ى اشراف عضو دسته ى موسيقى عضو دسته يا حزب طرفدار ... عضو رابط عضو رسمى عضو زجاجى عضو سازمان هاى سرى و مخفى عضو سرکج يا قلاب مانند عضو سلسله پادشاهان عضو سنديکا عضو شبيه لايه عضو شناسى عضو شورا واژه هاى شامل عضو ـ (158) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7