@عضو@6
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه عضو عضو مجوف و توخالى عضو محفل عضو موثر عضو مولد تخم يا هاگ عضو مولد هاگ در گياهان پست عضو نمازخانه عضو نوارى شکل عضو نيروى هوايى عضو هيئت عضو هيئت انتخاب کنندگان عضو هيئت قانونگذارى عضو هيئت مشاوره و ... عضو هيئت منصفه عضو يا اندام قيفى شکل عضو يا قسمت قبضه مانند عضو يا موجود چند شکلى عمق و يا انت هاى هر عضو مجوفى فساد عضو بر اثر نرسيدن خون قطع کردن عضو قطع عضو ماهيچه اى که عضو را بالا مى برد ... قاضى يا عضو هيئت منصفه ... ... به اين که بعدا عضو شوند نقص عضو نقصان خون در عضو واژه هاى شامل عضو ـ (158) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7