@عضوى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه عضوى چهار عضوى اتساع و گشاد شدن هر عضوى اتساع و بزرگى عضوى در اثر گاز ... اختلال يا از کار افتادگى عضوى اصلاح وتر يا عضوى به وسيله کاهش ... ... نور از خلال عضوى به عضو ديگرى بزرگ شدن عضوى بيش از حد لزوم عضوى که در احشاء واقع شده است قطع عضوى از بدن هر عضوى شبيه بازو هشت عضوى